ممنونم وقت گذاشتین چپتر اول داستان خوندین..
نکته: جملاتی که درون (پرانتز )هستن افکار شخصیت هاست.کلماتی که درون*ستاره*هستن نشون دهنده حس اونهاست
خوشحال میشم تظر بدین درباره داستانم.حتی اگر عضو نیستین باز هم میشه این کار کرد
ممنون
«وقتی تو نیستی دلم میگیره
دیگه برام این زندگی معنا نداره
می خوام نمونم تو بی خیالی
اخه زمونه هی برام دوری میاره»
امروز 9 آپریل ساعت 08:05 صبح طبقه همکف شرکت
(انقدر هول آمدن به شرکت بودم یادم رفت به آلبرا آب بدم)
نگهبان: « صبح بخیر خانم جوان میبینم که دوباره به شرکت آمدین »
سارا:« صبح بخیر آقا.بله ..امیدوارم به عنوان یکی از کارمندان شرکت استخدام بشم »
_«برات آروزی موفقیت میکنم چون بهش احتیاج داری»
_«ممنونم »
مثل دفعه قبل از پله ها استفاده میکنم میرم طبقه سوم ..30 تا پله بالا میرم...به طبقه سوم که رسیدم میرم سمت راست اتاق شماره سی سه پیدا میکنم..در میزنم ولی کسی جواب نمیده ..دوباره در میزنم..باز هم کسی جواب نمیده.دستگیره درمیگیرم ببینم درقفل یا باز .درقفل نبود .وارد اتاق میشم ..هیچ کس تو اتاق نیست ..دیروز که آمدم اصلا به جزئیات اتاق توجه نکردم ..رنگ اتاق کرم بود .میزصندلی ادارای با چوب بلوط درست شده بو نصف اتاق اشغال کرده بودن .اتاق با نوری که از پنجره به داخل می تابید کاملا روشن بود.گوشه ای از اتاق درخچه مصنوعی برای زیبای گذاشته بودن و روی دیوار به غیر از تابلو عکس از برج ایفیل چیزی دیگه ای دیده نمیشد(خدای من تاتسکی از این اتاق خلوت دلش نمیگیره)
_«هی تو کی آمدی ؟» سرم بر میگردونم میبینم که تاتسکی داره وارد اتاق میشه .
سارا: «صبح بخیر تاتسکی .ببخشید بی اجازه وارد اتاقت شدم.عادت نداری دراتاق قفل کنی ؟»
تاتسکی:«چیز مهمی تو اتاق ندارم.ولی درست میگی بهتره دفعات بعد درش قفل کنم تا دردسر نشه برام .صبحانه خوردی ؟»
_«نه عادت ندارم صبحانه بخورم»
_«این که خیلی بد هست برای سلامتی .بیا بریم سالن غذاخوری یک چیزی بخوریم.بیست دقیقه وقت داریم برای صبحانه خوردن»
_«باشه –ریئس تو هستی.»
از اتاق خارج میشیم ..به سمت آسانسور میرم چون سالن غذا خوری طبقه همکف هست ..دم در آسانسور من رو میکنم به تاتسکی میگم:«من از پله ها استفاده میکنم مثل دیروز»
تاتسکی:«انقدر ترسو نباش سارا بلای سرت نمیاد قول میدم»
_«نه ممنون اصلا دوست ندارم سوار تابوب بشم»
_«ترسو بازی درنیار همراه من بیا»مچ منو میگیره به زور وارد آسانسور میکنه .من مقاومت میکنم ولی تاتسکی منو به زور میکشه..
توی آسانسور_«من نمیخوام بمیرم..منو از اینجا ببرید بیرون»
تاتسکی:« سارا خجالت بکش..مثل بچه ها نزن به در آسانسور..مگه نمیبینی دارن با دوربین مدار بسته ما رو میبینن..آسانسور ترس نداره..دست بردار از این بچه بازی»
رو میکنم به دوربین مدار بسته «منو از دست این هیولا نجات بدین.منو به زور وارد آسانسور کرده.»
_«بسه دیگه..درباز..»قبل از اینکه تاتسکی بتونه حرفش بزنه مثل برق از آسانسور خارج میشم..
_«واقعا خجالت آور »
من با صدای تقربیا بلندی میگم :«چی خجالت آور..من از آسانسور و محیط بسته بدم میاد...احساس خفه گی بهم دست میده..خواهشا دیگه از این کارا با من نکن»
_«سارا بسه دیگه همه دارن مارو تماشا میکنن..تمامش کن..دختر تا به حال انقدر خجالت نکشیدم» تاتسکی راه می افته طرف سالن غذا خوری.منم پشت سرش راه می افتم در حالی که هنوز درحالت شوک هستم
_«تا کی میخوای مثل ویبره پشت سرمن راه بری.؟ »
_«دسته خودم نیست »
_«بیا اینجا بشین تا حالت بهتر بشه ...»
_«ممنونم تاتسکی..»
تاتسکی کنارم میشینه میگه :« چی دوست داری برات بگیرم بخوری ؟»
سارا :« من که گفتم چیز خاصی نمیخورم صبح ها»
_«دختر بهتره یه چیزی بخوری انرژی داشته باشی تا ساعت 1 ظهر موقع نهار..»
_«چون اصرار میکنی ترجیحا آب انار با بسکویت برام بگیر..»
_«باشه برات اینا میگیرم...»
تاتسکی از کنارم بلند شد به سمت سلف سرویس سالن غذا خوری رفت
دیروز ظهر سالن خیلی شلوغ بود ولی الان تعداد خیلی کمی تو سالن هستن..سالن شرکت خیلی باحاله .میز صندلیش چوبی هستن تودوزی صندلی از مخمله...کفش پارکت تا صدای پای کسی نیاد ...شرط میبندم زیر این پارکت ها لوله های شوفاژ هم هست ...روشنای سالن کاملا مناسب هست هم با نور پنجره ها روشن هست هم با نور چراغ...اینجا حال میده برای کار کردن..از اون اتاق ها کار بهتره... تاتسکی داره میاد
_«بیا این آب انار و بسکویت »
_«ممنونم تاتسکی عزیز»
_«خواهش میکنم خانمی»
_«تاتسکی اتاق کارت خیلی خلوته ساده است»
_«آره تقریبا میشه گفت تمام اتاق های کار شرکت یکی هستن»
_«یعنی همه تکراری ملال آور هستن..توی روحیه کارمند ها تاثیر منفی نمیذاره »
_«مردم بیشتر فکر پول درآوردن .برای همین محیط کاربرای اونها اهمیت نداره»
_«ولی من نمیتونم تحمل کنم..عذاب آور یکنواختی »
_« من خودم کاملا با محیط سازگار کردم.تو هم بعد از مدتی انقدر کار می ریزه سرت به دکور اتاقت اهمیت نمیدی»
_«شاید»
_«اوه اونجا ببین کی آمده توی سالن»
تاتسکی داشت به در وردی سالن اشاره میکرد...چند تا دختر داشتن وارد سالن می شدن
اولی که جلوی همه راه میرفت ..دختری تقریبا کوتاه قد...با موهای کوتاه سیاه.. باچشمای بنفش.از رنگ چشم هاش خوشم امد. اونیفروم دبیرستانی به تن داشت .دامن سورمه ای رنگش تا روی زانو پنهان کرده و پیراهن سفید دستمال گردن سورمه ای رنگ پوشیده بود. دومین نفر که سمت چپ اون راه می رفت و دو قدم عقب تر بود..چشم های سبزرنگی داشت.روژه لب قرمزش به خاطر موهای طلای بلندش که رو شونه های اون کاملا پوشیده بودن خیلی توچشم نمود داشتن ولی از همه بیشتر سینه های برجسته ای که داشت از عمد دوتا از دکمه های بالای پیراهنش باز گذاشته بود دامن بلند قهو های پوشیده بود چاک بغل اون تا بالای زانو نشون میداد..نفر سوم موهای سبزرنگی داشت با چشم های طلائی رنگ .لباس مخصوص اداره به تن داشت درکنار نفر دوم راه می رفت .نفر چهارم که پشت سر اونا راه میرفت اوریهمه اینوئه بود .
تاتکسی :« صبح بخیر روکیا ساما،ماتسوموتو سان، نل سان و اینوئه سان..»
دختر دبیرستانی با صدای متین گفت :«صبح تو هم بخیر هیروشکی ..رو کرد به من از تاتسکی پرسید این خانم کیه؟»
من از سرجام بلند میشم احترام میذارم و خودم معرفی میکنم :« من سارا تاکاشی هستم خوشبختم از آشنای با شما»
تاتسکی:«روکیا ساما ایشون دوست من هستن به تازه گی توی استخدام قبول شده دوران کارآموزی میگذرونه..»
روکیا سرش به عنوان احترام تکان میده میگه :«من روکیا کیوچیکی هستم و این سه خانم که درکنار من ایستادن
نل سایوری ، رانگیکو ماتسوموتو و اورهیمه اینوئه هستن..»
رو میکنم به اونها و احترام میذارم اونا متقابلا جواب منو با احترام میدن ...
اینوئه رو میکنه به روکیا :«سارا تاکاشی به عنوان کارآموز زیر دست من کار میکنه »
روکیا:«پس شما قبلا آشنا شدین»
_«بله دیروز باهم آشنا شدیم»
ماتسوموتو:«سارا جون نگران نباش اینوئه سان زیاد سخت گیر نیست »
سایوری :«ماتسوموتو درست میگه ..هرکسی زیر دست اون کار کرده بدون هیچ مشکلی قبول شده»
سارا :« ممنونم از شما»
تاتسکی:«روکیا ساما مگه شما الان نباید دبیرستان باشید الان ساعت 08:20 دقیقه است »
روکیا:«ساعت اول کلاس ورزش داریم منم بی خیال کلاس شدم آمدم به شرکت»
ماتسوموتو :« من ،نل و اینوئه داشتیم می آمدیم به سالن صبحانه بخوریم که روکیا جون دیدمش بهش پیشنهاد دادم چهار نفری بیایم اینجا صبحانه بخوریم »
تاتسکی_«این دعوت یعنی اینکه مهمون جیب روکیا ساما باشین»*لبخند تمسخر آمیز*
_«اینطوری که فکر میکنی نیست مگه نه روکیا جون»
روکیا جواب میده :« به هرحال ...»
ماتسوموتو:« همه گی بشیند تا من نل بریم صبحانه بگیریم بیاریم...»
اینوئه:« ماتسوموتو سان منم میام کمک...»
_«ممنونم عزیزم »
سه نفری از ما دور میشن
بعد از 5 دقیقه سه نفرشون با یه میز پر از غذا برمیگردن ...
ماتسوموتو:« سارا جون هرچی دوست داری وردار»
سارا:« ممنونم ماتسوموتوسنپای ولی همین آب انار و بسکویت برای من کافیه»
_«خواهش میکنم راحت باش ماتسوموتو تنها صدام کن..این چیزای که تو میخوری انرژی ندارن»
تاتسکی:« منم همین بهش گفتم »
سارا:«ماتسوموتو سان من عادت به خوردن صبحانه ندارم ..»
_«جدی ! اذیت نمیشی»
_«دیگه عادت کردم »
15 دقیقه طول کشید تا صبحانه خوردیم ..بعد روکیا از سرجاش بلند شد گفت میخواد بره دبیرستان و از ما خداحافظی کرد..مدتی بعد نل و ماتسوموتو گفتن وقتش برن سرکار...فقط من ..تاتسکی. اینوئه توی سالن موندیم..اینوئه رو کرد به من
_«سارا سان ...من ترجمه شما دیدم کاملا از کار شما راضی هستم..شما برای مدتی زیردست من کار میکنید متون ترجمه میکنید ..من فورم استخدامی شما خوندم و متوجه شدم شما با زبان فرانسه ،ماندارین و آلمانی ایتالیای تسلط دارین و اینکه کار کردن با رایانه و کارای گرافیکی هم بلد هستین»
تاتسکی:« اینوئه سان ...سارا توانای زیادی داره ..»
_«بله متوجه هستم. این امتیاز هست .خوشحال میشم همکاری کنم با شما ..من دیگه میرم..سارا سان من شما 5 دقیقه دیگه توی دفترم میبینم ..»
_«بله اینوئه سان»
اینوئه از روی صندلی بلند میشه و از ما دور میشه...من رو میکنم به تاتسکی ازش میپرسم:« اینا کی بودن»
_«روکیا ساما نوه رئیس شرکت گیرینی کوکیچی هست الان سال اول دبیرستان ..ماتسوموتو و نل هردو منشی دوتا از مدیراشرکت هستن»
_«امروز خیلی جالب شروع شد..»
_«خوشحالم ...وقتش که دیگه از هم جدا بشیم ..برای نهار میبینمت..بلند میشه میره»
_«حتما..خوشحال میشم...»
طبقه سوم اتاق سی پنج ساعت 11:15 قبل از ظهر
من و اینوئه توی اتاق مشغول کار بودیم که در اتاق یک دفعه باز میشه یه مرد عینکی یا موهای مشکی قد بلند وارد میشه .فریاد زنان میگه:« اورهیمه این چه وضعشه من امروز ساعت 11 ظهر با شرکت یاماتو قرار داشتم ولی وقتی سر قرار رفتم گفتن که همچین قراری امروز با شرکت ما نداشتن..میشه توضیح بدی جریان چیه..»
اینوئه رو میکنه به مرد جلوی در جواب میده «: ایشیدا سان ما ترسوندین..خواهش میکنم آروم باشین بگید موضوع از چه قراره...»
_«معذرت میخوام ..انقدر عصبانی بودم که حواسم نبود با این کارم باعث شدم بترسی اوریهمه»
_«تاکاشی سان لطفا به ایشیدا سان یک لیوان آب بدین..»
_«چشم اینوئه سان» ..درحالی که مشغول ریختن آب توی لیوان بود ..ایشیدا از جلوی درحرکت میکنه به سمت یکی از مبل های اتاق میره میشینه ...من لیوان آب بهش میدم« تشکر میکنه» و بعد برمیگردم سرجام..
_«ایشیدا سان الان که آروم شدین..حالا بگین موضوع چیه..»
_«من امروز ساعت 11 با سایفون یکی از مدیران شرکت یاماتو قرار ملاقات داشتم ولی وقتی سر قرار رفتم به من گفتن که قرار کنسل شده پس چرا من بی اطلاع بودم »
_«که اینطور الان متوجه شدم موضوع چیه.. دیروز از شرکت یاماتو زنگ زدن و قرار ملاقات کنسل کردن به روزی دیگه محول کردن..قرار بود ماتسوموتو این جریان به ایسانه منشی شما بگه..ولی مثل اینکه فراموش کرده...»
_ «ماتسوموتو گیرش بیارم حسابش میرسم..با این کارش باعث خجالت کشیدن من شد..»
_«زیاد سخت نگیرید ایشیدا سان ..گاهی از این اتفاقات می افته .».
_«چرا سخت نگیریم..شرکت یاماتو یکی از سرسخت ترین رقبای شرکت ما..اگر از اینگونه موارد زیاد اتفاق بی افته ..با خودشون فکر میکنن شرکت ما دچار مشکل شده...ماتسوموتو همیشه تنبلی میکنه»
_«بله حق کاملا با شماست ایشیدا سان ...»
ایشیدا رو میکنه به من یا چهره ای که میگه من تورو نمیشناسم نگاهم میکنه
اینوئه سان متوجه این موضوع میشه رو میکنه به ایشیدا میگه:«ایشون سارا تاکاشی کارآموز جدید شرکته»..من با سرم بهش احترام میذارم..اونم متقابلا همین کار میکنه..و ازسرجاش بلند میشه میگه:.«.من میرم سراغ ماتسوموتو ..»
_«ایشیدا سان زیاد بهش سخت نگیرید»
_«سعی میکنم».فعلا واز اتاق خارج میشه..چند دقیقه از رفتن ایشیدا نگذشته بود که دختری قدی بلند با موهای کوتاه به رنگ طوسی هراسان وارد اتاق میشه می پرسه:« ایشیدا سان اینجاست؟»
اینوئه سان رو میکنه بهش میگه :« ایسانه سان ...ایشیدا سان همین الان از اینجا رفت پیش ماتسوموتو سان..»
_«دوباره نه...ممنونم اینوئه سان.»از اتاق سریع خارج میشه..
اینوئه رو میکنه طرف من میگه :« ایشیدا سان مدیر شرکت هست واون خانم ایسانه ساتوشی منشی ایشیدا سان» منم میگم «اوو» ..دوباره مشغول کار کردن میشیم..
اینوئه سان ساعت نگاه میکنه میگه:« الان ساعت یک ظهر بهتره بریم نهار بخوریم دوباره برمیگردیم سرکار.».منم جواب میدم:« بله اینوئه سان.».وگوشی موبایل از توی جیبم درمیارم به تاتسکی پیام میدم که توی سالن غذا خوری میبینمش..زمانی از فرستادن پیام نگذشته بود که پیام میده باشه...و به همراه اینوئه سان از اتاق خارج میشیم ..اینوئه سان به طرف آسانسور میره دکمه اونو میزنه..من رو میکنم به اینوئه سان به دروغ میگم شما برید من الان میام ..یه چیزی توی اتاق جا گذاشتم..اینوئه میگه اشکال نداره باهم میریم برش میداریم ..بهش خواهش میکنم راحت باشید..توی سالن غذا خوری میبینم شما ..
_«هرجور راحتی تاکاشی سان...»
در آسانسور باز میشه اینوئه سان وارد میشه
وقتی اینوئه سان وارد آسناسور میشه منم به سمت پله میرم...به پله های طبقه دوم میرسم که میبینم کلی برگه توی راه پله ریخته..دختری با موهای بلند سیاه داره همه جمع جور میکنه.. نزدیکش میشم..بهش میگم کمک نمیخوای..رو میکنه به من با لبخند ملیحی میگه :«زحمت نکشید خودم جمع میکنم» ..از طرز صحبت کردنش خوشم میاد..تصمیم میگیرم بهش کمک کنم..برای همین شروع به جمع کردن برگه ها از روی زمین میکنم ..برگه ها بهش میدم..از من« تشکر میکنه» درحالی که به سمت راه رو حرکت میکنه صدای ناله ای از دهنش خارج میشه تعادلش از دست میده دوباره برگه هاش روی زمین پخش میشن..قبلی از اینکه بی افته روی زمین ..میگرمش..
_ «حالت خوبه »
_«ممنونم حالم خوبه..مثل اینکه موقعی افتادن روی زمین مچ پام صدمه دیده»
_«بذار من کمکت کنم.»
_«ممنونم»
. دستش گرفتم کمکش کردم تا روی یکی از صندلی ها راه رو بشینه وقتی نشست..رو میکنم بهش
_«من میرم برگه ها از روی زمین جمع کنم..»
_«اوه لازم نیست زحمت بکشی خودم جمع میکنم»
_«مسئله نیست ...پای تو پیچ خورده نمیتونی فعلا تکون بخوری»
برگه ها از روی زمین جمع میکنم ..میرم پیشش روی صندلی بغلش میشینم
_«حالت خوبه ؟»
_«الان که نشسته ام احساس درد زیادی ندارم »
_«میشه اسم شما بپرسم ؟من سارا تاکاشی هستم»
_«خوشبختم تاکاشی سان .من مومو هیناموری هستم»
_«منم خوبشختم از آشنای با شما..میشه بپرسم این برگه ها چیه ؟»
_«اینا پرونده های بودن که داشتم برای رئیسم میبردم...ولی با وضعی که الان پیش آمده نمیدونم چه کار کنم »
_«دفتر رئیست کجاست ؟»
_«دفترش طبقه یازدهم شرکت»
_«پس داخل راه پله های طبقه دوم چه کار میکردی؟»
_«طبقه سوم بودم..بعد باید می آمدم طبقه دوم امضاء میگرفتم..دیدم مسیر کوتاه گفتم از پله ها استفاد کنم که توی راه پله ها پام پیچ خورد»
_ « حالا باید بری امضاء بگیری؟چطور میخوای با این پای پیچ خورده این کار انجام بدی »
_«ممنونم از نگرانیت..درد مچ پام که بهتر شد ..یواش یواش به کارهام میرسم»
(با این پای پیچ خورده چطوری میخواد بره امضاء بگیر)
_«من کمکت میکنم »
_«اووووو نه.. توی زحمت می افتین..»
_«مشکلی نیست خوشحال میشم بهت کمک کنم ..بگو چه کار کنم»
_«ازاینکه بهم کمک میکنید ممنونم...»
برگه ها از من میگیره از بین اونها یک برگه درمیاره بهم میده
_«این برگه باید بره اتاق 3 تا امضاء و مهر بشه»
برگه ازش میگیرم .
_«متوجه شدم ..تا من میرم امضاء بگیرم تو اینجا بشین از جات تکون نخور تا به مچ پا فشار نیاد»
_«چشم »
من از روی صندلی بلند میشم.ازاش دورمیشم
(خب من الان طبقه دوم هستم فقط باید اتاق شماره سه پیدا کنم..این نیست اینم نیست .آه پیداش کردم)
در میزنم..
_«بیا تو»
وارد اتاق میشم ..مرد چاقی روی پشت میزن نشسته بود درحال خوردن چپیس بود..
_«ظهر بخیر آقا..»
_«ظهر شما بخیر..چه کمکی میتونم به شما بکنم»
_«لطفا این برگه امضاء و مهر کنید»
برگه از من میگیره ..یه نگاهی به برگه میکنه و بعد منو ورانداز میکنه میگه:
_«من تا به حال شما ندیدم»
_«من سارا تاکاشی هستم .کار آموز شرکت کیوچیکی»(توی این شرکت به این بزرگی چطور ممکن آدم تمام کارمندان شرکت بشناسه ..چاق آلو خنگ )
_«میشه بپرسم چرا این برگه دست شماست؟»
_«این برگه مال خانم هیناموری..ایشون پاشون پیچ خورده نمیتونستن خودشون شخصا بیان اینجا ..الان توی راه رو نشستن..میتونیم باهم بریم پیششون اگر اطمینان ندارید..»
بادستش چونه کمی ماساژ میده بعد ازچند لحظه فکر گفت :«لازم نیست..»برگه امضاء و مهر کرد بهم داد
_«ممنون»
از اتاق خارج شدم به سمت هیناموری که روی صندلی نشسته بود رفتم
_«برات امضاء گرفتم»
_«خیلی ممنونم ازشما»
_«خواهش میکنم..دستت بده من تا بریم طرف آسانسور»
_«ممنونم»
دستش گرفتم کمکش کردم بلند بشه..دستش گذاشت روی شونه ام به سمت آسانسورحرکت کردیم ..نزدیک که شدیم دکمه آسانسور فشار دادم منتظر ایستادیم تا در آساسنور باز شد..کمکش کردم وارد آساسنور بشه خودم همراهش وارد آسانسور شدم و همش باخودم کلنجار میرفتم(تو میتونی..به خاطر هیناموری سوار آسانسور شو..ترس نداره..فقط همین یک دفعه..)
_«تاکاشی سان حالتون خوبه ؟رنگ صورتون پریده»
_«اوه چیزی نیست..کاملا حالم خوبه» (دارم از ترس سکته میکنم..خدایا کمکم کن.)
به طبقه یازده که رسیدم.از آسانسور خارج شدیم(ممنونم خدایا..بلاخره از تابوت خارج شدیم)
_«کدوم اتاق باید بری هیناموری سان..»
_«بریم سمت چپ تاکاشی سان..»
دستش میذاره روی شونه ام به طرف سمت چپ راه رو حرکت می کنیم..
_«همین جاست تاکاشی سان»
جلوی درب ایستادیم که روش نوشته بود دفتر مدیر جوشیرو اوکیتاکه ..دستم میذارم روی دستگیر در اونو میچرخونم وارد میشیم.اولین چیزی نظرم جلب میکنه بوی خوش گل رزی بود مه تو اتاق پیچیده بود..اتاق هوای مطبوعی داشت..
توی اتاق میزکار مشکلی بزرگی قرارداشت..روی اون رایانه..سررسید.چند برگه .یک جا خودنویس بود. دسته گل بزرگی از گل رز سرخ روی میزقرار داشت..دیوار اتاق یک تابلو ازطبعیت و یک تابلو از دریا بود..متوجه شدم یه درب دیگه توی اتاق وجود داره..درحال دیدن اتاق بودم که هیناموری به سمت میز روبه رو حرکت میکنه
_«اون میز کار من هست..»
_«باشه»
به سمت میزن حرکت میکنیم..کمکش میکنم روی صندلی بشینه..در همین حین درب بزرگی که توی اتاق بود باز میشه..پسری هم قد هیناموری از اتاق خارج میشه.چشم های آبی خوشگلی داشت موهاش نقره آّبی بودن..لباسش مدل پارچه جین دوخته شده بود...تا مارو دید چشم هاش گشاد میشه سریع به طرف میزمیاد میگه :
_«مومو حالت خوبه»
_«من خوبم توشیرو جان»
_«چه اتفاقی افتاد؟»
_«داشتم توی راه پله ها طبقه دوم راه میرفتم .تعادلم از دست دادم افتادم زمین .مچ پا پیچ خورد»
_«الان حالت خوبه؟»
_«آره بهترم فقط یکم درد میکنه»
_«بهتر بریم پیش مادر»
_«لازم نیست اوهانا ساما توی زحمت بندازیم»
_«زیادی حرف میزنی ..»
متوجه حضور من میشه ..رو میکنه به من میگه:« شما کی هستین؟»
هیناموری:«ایشون سارا تاکاشی هستن.. امروز به من خیلی کمک کردن »
بهش احترام میذارم میگم: از آشنای شما خوشبختم..
_«من توشیرو اوکیتاکه هستم..از اینکه به مومو کمک کردین ممنونم.»
به من احترام میذاره...موبایلم زنگ میخوره..
_«الو»
_«سارا کجای الان 10 دقیقه است من منتظر تو هستم»
_«ببخشید تاتسکی کاری برام پیش آمد الان میام»
_«چه کاری»
_«وقتی دیدمت برات تعریف میکنم فعلا..بعد از خداحافظی با تاتسکی رو میکنم به هیناموری»
_«خوشحال شدم با من کاری ندارید هیناموری سان»
_«ممنونم تاکاشی سان ..خوشحالم با شما آشنا شدم..از اینکه کمکم کردید ممنونم»
_«منم همینطور..به امید دیدار»
از اتاق خارج میشم سریع به طرف راه پله ها میرم پله ها دوتا یکی میرم پایین تا به سالن غذا خوری برسم
_«بلاخره آمدی سارا ..کجا بودی ؟»
_«معذرت میخوام تاتسکی جان..»
_«بیا بریم سلف سرویس غذا بگیرم بعد برام تعریف کن چی شده بود»
_«باشه»
دو تا از ظروف مخصوص سلف سرویس برداشتیم رفتیم توی صف ...ظرف های غذا خیلی تمیز مرتب چیده شده بودن
یک کاسه برنج ورداشتم...مرغ سوخاری...آب معدنی. تاتسکی یک کاسه برنج..ماهی برشته شده...با کیک پای سیب .. پول غذا تاتسکی داد چون من هنوز کارمند شرکت نیستم ..کارت شارژ غذا ندارم...وقتی پول غذا حساب کردیم..یه جای خالی پیدا کردیم نشستیم ..ومن جریان براش تعریف کردم..
تاتسکی: «پس با هیناموری..ایشیدا..ایسانه..توشیرو آشنا شدی»
سارا: «آره ..»
_«تاتسکی یه سوال برام پیش آمد توشیرو رئیس هیناموری ؟»
_«نه پسر رئیس هیناموری هست..»
تاتسکی میاد جلوتر آروم میگه:«اون دوتا از هم خوششون میاد ..ولی پا پیش نمیذارن تا رسما اعلام کنن»
_«جدی...»
_«آره...»
_«ساعت نگاه کن دیگه وقت رفتنه..»
_«بهتر بریم»
_«موافقم»
ازروز صندلی هامون بلند میشیم به سمت در خروجی میرم..تاتسکی به من میگه :بیا از آسانسور استفاده کنیم..
سارا:« نه ممنون ..ترجیح میدم از پله ها استفاده کنم..تازه اینطوری غذا زودتر حذم میشه !»
_«هرجور راحتی..بهتره با ترس کنار بیای»
_«من نمیترسم فقط خوشم نمیاد...»
_«پس همین جا از هم جدا میشیم»
_«کار نداری ؟»
_« نه... موقع برگشتن به خونه میبینمت دم در شرکت»
_«باشه پس تا اون موقع»
از پله ها بالا میرم خودم به طبقه سوم میرسونم..در میزنم..اینوئه سان اجازه ورود بهم میده..
_«معذرت میخوام اینوئه سان دیر کردم»
_«اشکال ندار تاکاشی سان.ولی تکرار نشه»
_«چشم اینوئه سان»
_«یه پوشه جدید آوردن که گذاشتمش روی میز.به زبان فرانسه نوشته شده »
_«باشه اینوئه سان الان ترجمه میکنم»..بعد به طرف مبلمانی که توی اتاق اینوئه سان هست میرم
روی مبلمان اداری که توی دفتر اینوئه سان هست میشینم شروع به کار میکنم...اتاق اینوئه محیط آرام بخشی داره..احتمالا به خاطر شخصیتی آرام اینوئه سان...
یکساعت از کار کردن نگذشته بود که تلفن زنگ زد...اینوئه تلفن ورداشت
اینوئه :« الو...بله..» مکث میکنه منو نگاه میکنه «نگران نباشید ..راه حل برای این مسئله دارم..10 دقیقه دیگه شما توی سالن کنفرانس میبینم..» تلفن میذاره سرجاش رو میکنه به من : «سارا سان لطفا با من بیاین» منم از همه چیز بی خبر از روی مبل بلند میشم پشت سر اینوئه راه می افتم
