اما هر چه اوضاع در نزدیکی کلان شهر باسینگ سه به وفق مراد پادشاه آتش و آتش افزاران بود وضعیت پایتخت هر لحظه پیچیده و پیچیده تر میشد . می و تایلی دو جنگجوی زندانی در زندان در حال تعمیر و ارتقای آتش فشان از زندان گریخته و خود را به پایتخت رساندند تا در بهترین وقت از خجالت حالا دیگه ملکه آتش آزولا در بیایند ( موضوعی هست که تو کارتون این تای لی تا آخر و بعد از جنگ توی زندانه اما خوب اینجا فرار کرده ) ، اما این کاتارا بود که پیش دستی کرد و آزولا را به بند اسارت کشید.وقتی می و تایلی به صحنه نبرد رسیدند خیلی دیر شده بود و شاهزاده آتش در کما بود.خبر پیروزی پادشاه آتش در جنگ خیلی زود تراز رسیدن اوزای به پایتخت رسید و قصری که از ستم دختر بچه 16ساله(ملکه آتش) به سطوح آمده بود به هم ریخته بود. و میان دوست داران پادشاه آتش و دشمنان آزولا درگیری بزرگی در جریان بود . کاتارا به کمک تعدادی از افراد قصر،زوکوی بیهوش و آزولا که مدام فریاد میزد خائن ها را به نزدیکی آپا رساند.در همین اصناف تای لی و می هم به کنار آپا رسیدند.
می که با دیدن شاهزاده در کما، وحشت زده و تقریبا گریان بود به عکس خون سردی همیشگی اش بدون توجه به کاتارا که گارد حمله گرفته بود خودش را به آغوش زوکو انداخت و با خشم رو به آزولا گفت: تو این کار را کردی ، قاتل ؛ میکشمت .
خوشبختانه آکروبات باز قهار،تایلی، به سرعت مانع حمله می به آزولا شد و خنجری را از دست می خارج کرد.کاتارا که مبهوت و شاهد ماجرا بود گارد حمله اش را شکست .تایلی با حماقت همیشگی تو صورتش گفت : شانس اوردیم چاکرای می به رنگ خشم بود، سلام کاتارا من تایلیم.
کاتارای شگفت زده گفت : میدونم اما این جا چیکار میکنید چرا به آزولا حمله میکنید.مگه شما ... که تایلی حرفش رو قطع کرد و گفت : دوست بودیم حالا دشمنیم .آزولا ما رو انداخت زندان تا به قول خودش بپوسیم ولی خوب! نپوسیدیم، ما از زندان به موقع فرار کردیم و با رسیدن به شهر متوجه شدیم که اوضای قصر و پایتخت به هم ریختست . توی شهر غوقایی بر پاست همه به جون هم افتادن ، خبر پیروزی جنگ توسط پادشاه آتش را که داری؟
کاتارا با تکون دادن سر که نشون از ترس جون انگ بود حرف تایلی را تایید کرد و گفت :من هم برا همین میخوام هر چه زود تر از اینجا برم، اما من به شما 2 تا اعتماد ندارم اگه دوست دارید همراه من بیاید باید مثل آزولا با غل و زنجیر بیاید ، اگر هم نمیخواهید بیاید من مانع شما نمیشم که از اینجا برید اما آزولا و زوکو با من می آیند.
می دوباره قصد حمله به آزولا را کرد اما تایلی دوباره مانع" می" شد و این بار خیلی جدی گفت : حق داری اعتماد نکنی اما حداقل به ما بگو کجا میخوایی بری ؟ جایی هست که از دست آتش افزاران به امان باشی؟ و با نگاه نگران و پرسش گرایانه و سرشار از التماس به "می" گفت ما باهاش میریم ؟ آره ؟
می که سر زوکو را به سینه گرفته بود و مویه میکرد گفت : هر جور که میدونید من از کنار زوکو حرکت نمیکنم ، حالا میخواید هر جا برید .
کاتارا گفت پس شما هم می آیید و با حرکت دو دستش وبا مقداری آب ،محفظه یخی رو به سینه هر دو جنگجو زد و گفت : این محفظه در صورت حرکت ناگهانی و حمله گرایانه شما با شکی به قلبتون شما را بیهوش خواهد کرد. در تمام سفر شما باید دقیقا جلوی چشم من باشید ، فهمیدید؟ بعد باخشمی آزولا که بعضا شعله آتش از دهان بیرون میداد را با مقداری آب بیهوش کرد و گفت : به اندازه کافی بیهوش نکهش میداره زود باشید سوار شید.مقصدم بعد از حرکت بهتون میگم.
همگی سوار شدند و حیوان عظیم و الجثه با جهندی به هوا برخواست. چند لحظه بعد و در حالی که حیوان به اندازه کافی از قصر دور شد ، کاتارا رو به تایلی گفت : به قطب شمال میریم.
با برگشت پادشاه پادشاهان به قصر چه اتفاقی رخ میده؟آیا پادشاه اوزای میتونه پایتخت ملتهب را آروم کنه ؟ و ...
سعی خودم برای بهبود هر چه بیشتر داستان خواهم کرد.در این راستا نظرات و علاقه مندی های شما به من کمک خواهد کرد .امیدوارم از عیده محفظه یخی و گردنبند ضد افزاری ، رضایت داشته باشید.
