«به چیزی که گذشت غم نخور ، به آن چیزی که پس از آن آمد لبخند بزن»

از همه دوستانم معذرت میخوام انقدر طول کشید قسمت هفت داستان بذارم و اینکه این چپتر یه مقدار کم هست :دی..

امیدوارم لذت ببرید


چند روز بعد ...

تو اتاق با تاتسکی مشغول کار بودیم که ماتسوموتو درباز کرد با هیجان زیاد به طرف من آمد دستم ها گرفت گفت :

_«سارا قرار جور کردم برات.امشب ساعت 7 رستوران اژده های آبی»

تاتسکی :«ایول ماتسوموتو سان»

سارا:«هان؟»

تاتسکی:«چرا خنگ بازی درمیاری؟.ماتسوموتو برات قرار ملاقات با هایدوو جور کرده»

شوک زده میگم: جِدی.؟»»_

_ماتسوموتو:«جِدی .جِدی»

_«»مولی من تا به حال با پسری قرار ملاقات نداشتم.نمیدونم چی بگم.چی بپوشم.چطور رفتارکنم.نمیشه بی خیال بشیم

تاتسکی با پوشه های که توی دستش هست میزنه توی سَرم

«چرا میزنی؟ دَرددم گرفت»_

تاتسکی:«داری میری رو اعصابم»

«تجربه نداشتم.زدن نداره که»_

ماتسوموتو:«نگران نباش عزیزم .امروز ساعت 4 کارت توی شرکت تمام شد.بیای جلوی درب شرکت.من و اینوئه اونجا منتظرت هستیم»

اینا رو گفت منو سفت گرفت توی بغلش. بعد از اتاق خارج شدچند دقیقه از رفتن ماتسوموتو نگذشته بود .من از روی صندلی بلند میشم(.بهتره برم از اییچگو کمک بگیرم).خواستم از اتاق خارج بشم .تاتسکی منو صدا میکنه

«کجا میری؟»_

«دستشویی»_

«فرار که نمیکنی؟»_

استرسی جواب میدم:«نه.»

«مراقبتم»_

«چرا اینجوری رفتارمیکنی؟من که جنایکار نیستم»_

«بدتر از یه جنایت کار هستی»_

از اتاق خارج میشم .به سمت پله ها بالا میرم تا به طبقه پانزدهم برم .وقتی به طبقه مورد نظر رسیدم .به سمت اتاق کار ایچیگو رفتم.در زدم.اجازه دادن برم داخل.وقتی وارد اتاق شدم.رنجی داخل اتاق روی یکی از مبل ها نشسته بود.

ایچیگو:«روز بخیر سارا سان».

«روز بخیر ایچیگو سنپای.رنجی سنپای»_

رنجی سرش تکون میده

«ایچیگو سنپای میشه کمکم کنید؟»_

«کمک؟جه جور کمکی؟»_

«چند روز پیش یادتون هست .دختر تصمیم گرفتن برای من دوست پسر پیداکنن.منم فرار کردم»_

ایچیگو با خنده میگه :«آره کاملا یادمه.اون روز رنجی بود.توی اتاق رئیس جریان برای ما تعریف کردی»

«ماتسوموتو یکی پیدا کرده»_

رنجی:«ماتسوموتو نباید دستم گرفت»

«برای امشب ساعت هفت یه قرار ملاقات جور کرده»_

ایچیگو:«چه کمکی از دست من برمیاد؟»

«کمکم کنید قرار ملاقات امشب بهم بخوره»_

رنجی:«چرا؟پسرا انقدر ترسناک نیستن»

«برای من ترسناک هستن.خوشم نمیاد.با کسی که آشنای دارم ارتباط برقرار کنم»_

ایچیگو:«امشب آشنا میشی»

«دوست دارم خودم یکی پیدا کنم.عاشق بشم»_

رنجی:«حرف های مسخره ای میزنی.شما دخترا موجودات عجیبی هستین»

«نه حالا شما پسرا خیلی آدم هستین»_

رنجی:«حیف که دختری وگرنه حسابت رسید بودم»

ایچیگو:«بهتر دعواهاتون بذارید برای بعد.»ادامه میده«این پسرکه قرار ببنیش کی هست؟»

«من فقط میدونم اسمش هایدوو.چهارشونه .تحصیل کرده است.بیشتر درباره اش نمیدونم»_

رنجی: از اطلاعات دقیقت خیلی ممنونیم»»

«_«هی.. .من خودمم تا این حد میدونم

ایچیگو:«کجا باهاش قرار داری؟»

«رستوران اژده های آبی ساعت هفت»_

_ایچیگو:«یه راه هست»

هیجانزده میگم:«واقعا.چه راهی»

ایچیگو:«میتونی به دروغ بگی که دوست پسر داری».

«ولی من دوست پسر ندارم.»_

ایچیگو:«دوست پسر سابق»

«بعد»_

ایچیگو:«بهش میگی نمیخواستی جلوی دوستات بگی قبلا ضربه خوردی.کلی بهونه میاری براش .اینطور طرف پیشمون میشه»

_«اگر تاتسکی بفهمه من این کار کردم.پوستم میکنه»

ایچیگو:«به پسر میگی که نمیخوای دوستات بفهمن.قرار میذارید به کسی نگید».

«اگر بهم بخوره عالی میشه»_

رنجی:«این باعث میشه برای مدتی دخترا گیر ندن بهت.ولی وقتی جریان بفهمن کارت ساخت است»

ایچیگو:«تا اون موقع سعی میکنه یکی پیدا کنه»

رنجی:« از این عرضه ها نداره»

«_«ببخشید من توی اتاق هستم میفهمم چی میگیی

رنجی:«منم میدونم توی اتاق هستی»

«بهتر من برم.الان تاتسکی فکر میکنه فرار کردم.»_

ایچیگو:«قبلا از رفتن شماره موبایلت به ما بده. »

«باشه.شماره موبایلت بهم بگو تا باهات تماس بگیرم.»_

ایچیگو.رنجی شماره موبایلشون به من میدن.منم تک زنگ میزنم بهشون.

ایچیگو:«حالا شماره تلفن همدیگر داریم.اگر مشکلی پیش آمد میتونی تماس بگیری با ما»

احترام میذارم بهشون میگم:«از شماها ممنونم.مثل برادر بزرگترم به من کمک کردین»

رنجی:«ترجیح میدم بمیرم ولی برادر تو نباشم»

«جدی؟پس چرا صورتت مثل موهات قرمزشده»_

«کی گفته.اتاق گرمه منم احساس گرما میکنم.»_

ایچیگو:«شما دو نفر برادر خواهر جالبی هستین»شروع به خندیدن میکنه»

«بهتر من برم دیگه.فعلا خدانگهدار»_

پیش تاتسکی برمی گردم .

تاتسکی:«کجا بودی تا الان؟»

«گفتم میرم دستشویی»_

«دستشویی رفتن انقدر طول میکشه؟»_

«بی خیال تاتسکی»_

«منم امروز بعدازظهر باشما میام»_

زمزمه میکنم:«بهتر از این نمیشه. هورااااا»

«چیزی گفتی؟»_

«نه.بهتر به کارمون برسیم»_

دفتر کار بیاکویا ...

(امروز خیلی خسته کننده است.برگه های که باید امضاء کنم تمام شدنی نیستن.) از روی صندلی بلند میشم. به سمت در میرم .درباز میکنم ازدفتر خارج میشم.نل مشغول کار کردن بود.متوجه نشد من از دفترخارج شدم.منم بدون اینکه حرفی برنم .به سمت آسانسور میرم.قبل از اینکه دکمه فشار بدم.پیشمون میشم.از پله ها استفاده میکنم.میرم طبقه پایین.هنوز تصمیم نگرفتم میخوام کجا برم یا چه کار کنم.

وقتی به طبقه پانزدهم میرسم.بی اختیار وارد راه رو میشم به طرف اتاق ایچیگو میرم.درمیزنم.کسی جوابم نمیده.درباز میکنم .میبینم کسی تو اتاق نیست.(ایچیگو کجا رفته ؟)در اتاق میبندم.به طرف پله هامیرم.در آسانسور باز میشه ایچیگو ،رنجی از آسانسور خارج میشن.چون من روی پله ها ایستاده بودم.متوجه من نمیشن.باصدای بلند با هم صحبت میکنن.

رنجی:«به نظرت سارا سر قرار چه کار میکنه؟»

ایچیگو:«احتمالا همون کاری میکنه که بهش گفتیم»

رنجی:«اگر دچار مشکل شد.تماس گرفت .میری کمکش؟»

ایچیگو:«چرا که نه.خودم پیشنهاد کمک بهش دادم».

رنجی:«کجا قرار داشتن؟»

ایچیگو:«امشب .رستوران اژده های آبی. ساعت هفت»

رنجی:«میدونی رستوران کجاست؟»

ایچیگو:«آره.دو سه مرتبه با تاتسکی اونجا رفتیم»

رنجی:«پسر.برات متاسفم»

ایچیگو:«برای چی؟»

(کنجکاو شدم بدونم این دختره سر قرار چه کار میکنه)از پله ها پایین رفتم.دیگه مکالمه اون دوتا نشنیدم.